|
W o
+ نوشته شده توسط محسن موسوی در سه شنبه 30 مهر1387 و ساعت
15:29 |
راهی بود که تا بحال طی نکرده بودم . درگیر امتحانات ، فشار کار ، شب زنده داری ها ، جدایی و ....همه و همه باعث شدند تا به فکر بازبینی در افکار و رفتار خود شوم . آری ، تغییر ..... با خود عهد بستم تا چهل روز دوام بیاورم و سپس وب لاگ جدید (عمومی یا حداقل برای نزدیکانم )راه اندازی کنم . به حقیقت که این چهل روز زندگی جدیدی بود ..... تجربیات جدید ..... شنیده های جدید ....... دیدنی های جدید ...... ایده های جدید ..... افکار جدید ... ندیدن های جدید .......و و و و ... حتما ضعف هایی هم در این راستا داشته ام که هرگز منکر آنها نبوده ام و در اصلاح آنها کوشا هستم . ................................................... از طرفی هم کلاسهای جدید و ترم جدید دارن شروع میشن .....کمتر وقت میکنم بنویسم پس تصمیم گرفتم این آشیانه ی تابستانی را همین جا به حال خود رها کنم و بیشتر وقتم را روی وب و درسهای جدیدم بگذارم . از تمام کسایی که برام کامنت میذاشتن و بهشون سر نزدم عذر خواهی میکنم . شخصی بود- برای خودم مینوشتم – اما میدونم سه نفر از بهترینها بودن که هر روز جون تازه ای به وب لاگم میدادن و سر میزدن حمید رضا – پسر خاله عزیزم – جزء منتقدان اصلی – ( ها ها که از کامنت دادن پرهیز میکرد ...) حمید کریمی – استاد بزرگ وب – که الفبای وب را بهم یاد داد – ( امید وارم بتونی تو المپياد زندگیت مقام اولی رو کسب کنی ) و الهام که مشوق اصلیم بود. نه تنها در راه اندازی وب بلکه در تمام مراحل زندگیم . که البته او هیچوقت ... و خودم ، یه شوقی تنها ، یه شوقی بی کس . همیشه افراد موفق تنهایی به جایی رسیدن .توقعی نیست ...تا بحال نوشتن رو تجربه نکرده بودم ،اما با سماجت و پیگیری ، ای بگی نگی یه چیزایی نوشتم . تو رو خدا ایراد نگیرید . میدونم غلط املایی ، دستوری زیاد داشتم ولی بذارید دلم به همین خوش باشه . امیدوارم این دست خط هم تا زمانی که پسرم 18 سالش بشه یادگاری بمونه . می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری .................................. گر نباشد روزگاری این بماند یادگاری ....................................................... و اما تو ..... تویی که بخاطرت می نوشتم ..... تویی که خسته شدی .....تویی که دلت از سنگ بود ...... تویی که دل و احساسات منو زندونی کردی ........ متاسفم ..... متاسفم از اینکه باید بگم : من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه ! پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه ! من دیگه بسه برام تحمل اینهمه غم ! بسه جنگ بی ثمر، برای هر زیاد و کم ! وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی ؟ واسه عشقای تو خالی ، ساده مردن واسه چی ؟ نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنن ! نمی خوام گناه بی عشقی بی یوفته گردنم ! نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم ! واسه آتیش همه ، یه هیزم آماده شم ! یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم ! واسسا دنیا واسسا دنیا من می خوام پیاده شم ! همه حرف خوب میزنن ، اما کی خوبه این وسط ؟ بد و خوبش به شما ، ما که رسیدیم ته خط ! خدا نگهدار عزیزم ..... خدانگهدار ..... عزیزم ! خدا نگهدار عزیزم ..... اما نمیشه باورم .... توی چشام نگاه نکن ! این لحظه های آخر .... آخه چطور دلم بیاد ؟ ..... چشماتو گریون ببینم ؟ میرم ولی اینو بدون ..... چشم انتظارت می شینم ! میرم ولی گریه نکن ..... نذار از عشقت بمیرم ! شاید تو اوج بی کسی ..... با عکسات آروم بگیرم ! میرم ولی بدون یکی ..... خیلی تو رو دوست داره ! یکی که از دوری تو ..... سر به بیابون میذاره ! خدانگهدار عزیزم ......دارم میرم از این دیار ..... اینجا کسی منو نخواست ! تو هم منو تنها بذار .... اینجا غریب بودم ولی ..... هیچکس نپرسید از کجاست ! مسافرم باید برم ....گریه نکن .... خدا نخواست ! دوسم نداشتی اما من ...........عادت کردم به بودنت !!!!!! غریب بودن نامردها ...... تو رو از من ربودنت ! میرم ولی بدون فقط تویی دلیل بودنم ! مهمون نوازی کردی و منو از اینجا روندنم ! دلم برای تو و این کلبه تنگ میشه . اما انگار جدایی عیدی بزرگی بود که برای جفتمون آوردیش . منی که هر حرفم بهونه ای برای ...... تو بود . بعضی وقتا این X تو معادله جواب نمی ده . هر کاریش میکنی موازنه نمی شه .... اونوقته که بهش میگن نامعادله . خوب خدا نگهدار . + نوشته شده توسط محسن موسوی در شنبه 13 مهر1387 و ساعت
0:55 |
چه جوري ميشه ناخودآگاه پدرت سر ميز سحري جواب فكرت و بده : آگر آدمي به چشم است و زبان و گوش و بيني چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت راستش در اين مورد فكر كرده بودم ولي اين شعر سعدي منو به قطعيت رسوند . من تو اين شرايط بايد احساسات و عواطفم را كنترل كنم... و من هم با بياني محترمانه اين مسئله را پذيرفتم . قبول . ولي ، ولي در شرايط اصلي زندگيم هرگز . نه تنها ايني كه دارم كم است بلكه هر آنچه كه بتوانم احساسات قرض ميكنم و به پاي آنان ( خانواده ام ) مي ريزم . به قول پدرم انسانه و احساسش . حالا اگه كسي قدر اين احساس و ندونه ، فكر نميكنم اين مشكل من باشه . بايد به جنبه ي خودش شك كنه . پ .ن : توهم نزنم . خدايا در هر زمينه اي به ما اول جنبشو بده بعد خودشو . + نوشته شده توسط محسن موسوی در یکشنبه 7 مهر1387 و ساعت
16:42 |
2 تا تو بازي پيش ، 5 تا هم ديشب !!!! خوبه ديگه . نه ؟ ميشه باهاش يه شاخه گل زيبا براي يه حوري زيبا درست كرد . مخصوصا اون گلي كه خودم بثمر رسوندم . امشب هم اگه خدا بخواد جشنواره ي خواهيم داشت . ![]() تقديم به تو بخاطر زحماتت
+ نوشته شده توسط محسن موسوی در یکشنبه 7 مهر1387 و ساعت
12:38 |
تبريك ............... تبريك ......................تبريك 1 - بخاطر پايان موفقيت آميز چهل روز . 2 - بخاطر پايان تمام آرزوهاي پدرم . 3 - بخاطر پيروزي پر قدرت تيم واحدم . ديروز ،روز نبود .يك رويا بود . پيروزي من در دانشگاه بزرگترين خبر براي نزديكانم بود . و خوش قولي من به بچه هاي واحد شيريني ديگر آن رويا . از خدا بخاطر تمام الطافش ممنووووووووونم . + نوشته شده توسط محسن موسوی در یکشنبه 7 مهر1387 و ساعت
12:13 |
بخدا سخت است ...... سخت ... . با جاش تقديم به او + نوشته شده توسط محسن موسوی در شنبه 6 مهر1387 و ساعت
17:10 |
من زنده ام ......... پس زنده گي خواهم كرد .......زندگي بدون توجه به گذشته ..........توجه به حال خودم .........حال نياز به تغيير دارم ........تغيير در كاستي هايم ............نقصان در بروز احساسات. احساسات جرم است و سركوبي آن افتخار . واي بر من ، واي ، واي ..... با وجود احساسات هيچگونه پيشرفتي در كار نخواهد بود . خشونت و سنگدلي راه پيروزي است . ( البته براي كساني كه ميخواهند پيروز شوند ) احساسات بيش از حد همانند هيجان زيادي هميشه دردسر ساز بوده است. در بحث شاد زيستن و كسب موفقيت دقيقا به اين مورد اشاره كرده ام . كنترل احساسات و عواطف.( مورد دهم ) احساسات مخرب و سازنده . نيرويي براي مرگ و زندگي است . ميبايست راه هاي تخريب احساسات منفي ،مورد بحث قرار گيرد . احساس مثبت داشتن ، انگيزه را در حد تعادل نگاه ميدارد و اين پيروزي است . ![]() اين گياه اشاره اي به محسن موسوي است
+ نوشته شده توسط محسن موسوی در پنجشنبه 4 مهر1387 و ساعت
14:13 |
امشب شبه آخره ....... هر جا باشی تو حس باشی تو لیست باشی ... احتمالا شوقی ها اینجورین ، آخه ستارمم بشعاع زیادی با دیگر ستاره ها فاصله داره . رفتم همه چی و بهش گفتم . نه غر زد ، نه نق زد ، نه داد زد ، تازه کلی هم حال کرد که رفتم پیشش و دارم این حرفا رو بهش میزنم . التماس دعا + نوشته شده توسط محسن موسوی در سه شنبه 2 مهر1387 و ساعت
23:39 |
من اون جوری نیستم ........ از اون دسته آدم هایی که همش در حال مرگن و بیزارن و خسته و نا امیدن خوشم نم...... . میدونید ، تعهد دادم . نه به کسی ! به خودم . کی نزدیکتر از خودم به خودم ؟ ....... چلمم تموم بشه یه محسن دیگه میشم . ..... از اینی که هستم بازم باورنکردنی تر ....... امشب روی پل آزمایش با چرخ های ماشینم یادگاری براش نوشتم . بره بخونش .... بد بخت سمندیه ..... حالا چرا میترسی ؟ بابام همش میگه آدم تا چیزی و مطمئن نشده نباید بگه . راست میگه ها . صبر همه چیزه . اینکه خدا راه و باید نشون بده اعتقادمه . ما نباید زیاد خود بزن خود بکش بکنیم ، یه کسی اون بالا هست که من بهش میگم خدا کافیه بهش بگی نشون بده . آره به یه چیز دیگه هم اعتقاد دارم . زیاد دنبال حقیقت نگردیم . کافی فقط صادق باشیم . همه چی و خودش برامون نمایون میکنه . وای خدای من چقدر بزرگی . تا وقتی تو رو دارم هیچی نمیتونه منو از پا در بیاره . خوب امروز ساعت 2 صدامون کردن برای جلسه نهایی مسابقات . گروه ما 5 تا تیمه . امروز همه چی عوض شد . مطمئنم که همه چی به نفع تیم من تغییر کرد . 2 تا بازی سختمون همین اولشه . ساعت 4 بچه ها رو بردم تو زمین در مورد مسابقه ی فردا براشون صحبت کردم و پایی به توپ زدیم . خیلی خوبه که آدم بتونه با تمام افکار روزانش یه جمع ورزشی و مدیریتی بر پا کنه . اینا هنره نه ؟ فردا هم قراره مخ یه دروازه بان خوبو بزنم برام بازی کنه ، حتما می یاد !..... 6:30 باید میرفتم نرفتم . خوب نرفتم که نرفتم . مگه دنیا به آخر رسیده . فکر کنم انقدر توانایی داشته باشم که برم و دست خالی برنگردم . نگران نباش حاج محسنه و قولش .میرم . پ . ن : قربون قدرت خدا برم . به امید صبر و بخشش به امید درک و فهمش + نوشته شده توسط محسن موسوی در سه شنبه 2 مهر1387 و ساعت
23:30 |
تیم فوتبال واحدمون به سرمربیگری خودم ( ها ها ها ...) چهارشنبه بازی داره . ( بهتون گفته بودم که مربی خوبی هستم ) حتما پیروز خواهیم شد . گلهاشم به عشقم تقدیم میکنم . به امید پیروزی در تمام مراحل زندگی . + نوشته شده توسط محسن موسوی در دوشنبه 1 مهر1387 و ساعت
18:10 |
بعضی وقتا روی مشکل ایستادیم و هی میگیم چرا نمیره ؟ کجا بره ؟ آقا جان پاتو از روش بردار خودش میره . - اگه ماشین و دست کسی که شناخت لازم و کافی از نوع رانندگی نداره بدیم چه اتفاقی می افته ؟ به نظر شما همش برخورد صورت نمیگیره ؟ خوب راه داره . مسلما باید کم کم بهش اجازه بدی تا با مسائل مقدماتی طرز برخورد با سیستم جدید آشنا بشه . بعدش بهش فرصت بدی تا خودشو آزمایش کنه . آنوقته که تازه میتونی بگی طرف راننده خوبی هست یا نه . ( ما هم که چیزی نگفتیم ) خوب تو این ماشین گرانقیمت رو 24 ساعته دادی دستش بعد میگی چرا اینجوری رانندگی میکنه ؟ فکر نمیکنی خسته بشه ؟ فکر نمیکنی نیاز به تمرین بیشتر داره ؟ فکر نمیکنی زیادی از ماشین داره استفاده میکنه ؟ فکر نمیکنی دلشو بزنه ؟ بدبخت چه گناهی داره هنوز کاملا شناخت پیدا نکرده ، هنوز کاملا با گاز و ترمزش آشنا نشده . آروووم آرووووم . اول هفته ای نیم ساعت بزار ازش استفاده کنه بعد اگر دیدی علاقه داره ، مشتاقه تایم تمرین و بیشتر کن . راست میگی ، متاسفانه اینم راه درستی . پ . ن : اگر بخواهیم از نعمت هایی که خداوند در اختیار ما گذاشته است لذت ببریم و قدردانی کنیم ، حتما میبایست نسبت به آن نعمت شناخت لازم را پیدا کنیم . + نوشته شده توسط محسن موسوی در دوشنبه 1 مهر1387 و ساعت
18:4 |
خدا رو شكر زنده بوديم و امسال هم به اين شبها رسيديم . اين شبها فوق العاده پر انرژي هستند ، چرا كه پرورگارمان اين بار ، بزرگيش را با نيروي بخشش به ما نمايان ميكند . چه خوبه كه اين شبها خودمون و تا سال ديگه بيمه كنيم . و براي تقدير و سرونوشتمون با خداي خودمون صحبت كنيم . از خدا هر چي بخواهيم بهمون ميده .در كنار خواسته هامون صبر ، شكيبايي و بخشندگي را هم درخواست كنيم . قدر اين شبهاي قدرو بدونيم . به اميد بخشوده شدن. التماس دعا . + نوشته شده توسط محسن موسوی در شنبه 30 شهریور1387 و ساعت
11:46 |
و بالاخره اين دوره هم با موفقيت به پايان رسيد . به اميد خدا ثبت نام در دوره بعدي جز برنامه هاي آتيم خواهد بود .
+ نوشته شده توسط محسن موسوی در پنجشنبه 28 شهریور1387 و ساعت
12:34 |
درود به تمام شوقي ها و تبريك بخاطر خلق اين روز زيبا. هيچ به قدرت انفجار خود فكر كرده ايد ؟ شايد تا بحال كسي در دنيا به اين قضيه فكر نكرده باشد . ما آدما چقدر نيروي انفجاري داريم ؟ چند تن مواد منفجره با خود حمل ميكنيم ؟ در عصبانيت هامون چقدر قدرت تخريب داريم ؟... قدرت نيروي انفجاري ما در تخريب شدت عصبانيت چقدر است ؟ در خوشحالي هامون چقدر ميتونيم يك جمع را از خنده روده بر كينم ؟ تو كارمون چقدر ميتونيم قوي و موثر باشيم ؟ در برنامه ريزي هامون چقدر قدرت تخريب تنبلي را داريم ؟ موج اين انفجار ديگران را ميگيرد ؟ ديگران از ديدن قدرت انفجار ما لذت ميبرند ؟ سوالاتي است كه در تقويت كلاهك تاثير ميگذارد . ![]() + نوشته شده توسط محسن موسوی در چهارشنبه 27 شهریور1387 و ساعت
10:34 |
هوا امروز شيطنت خاصي داره ، احتمالا اونم مثل من شنگوله . محسن شوقي امروز يه ماهه شده. دقيقا يك ماه . از 26 مرداد تا 26 شهريور . اگه بشه امروز به همين مناسبت جشني خواهم گرفت . تولدي دوباره - بعضي ها از خدا ميخوان كه دوباره متولد بشن ولي من عقيده دارم كه خودمون هم ميتونيم شرايط رو براي تولدي دوباره فراهم كنيم .براي يك زندگي جديد . متفاوت از قبل . كي گفته تا آخر عمر بايد به همين شكل زندگي كنيم ؟ ما تصور ميكنيم حقيقت زندگي اينه كه الان داريم توش دست و پا ميزنيم . گاها يك كتاب يا سي دي نه شايدم يك دوست خوب بلكه هم يك اتفاق ..... حقيقت زندگي ما رو تغيير ميده . كي گفته حقيقت تلخه ؟ تو داستان ها نوشتن ؟ .... نه يك ضرب المثل بوده ..... اما استادمونم زياد ميگه ...... مرگ يك حقيقت است . آيا به حقيقت ،آن تلخ است ؟..... شايدم نعمت باشد و حقيقتش شيرين ؟ اين تلخي و شيريني براي هر كسي فرق ميكند . ميدونيد چرا چون زندگي ها با هم فرق ميكنن . چون ما آدما با هم فرق ميكنيم .هر كدوممون داراي يك زندگي .و ما خودمون خالق آن زندگي هستيم . ما آدم ها بايد ياد بگيريم طوطي نباشيم . ديديد بعضي ها حرفهاي ديگران و تكرار ميكنن ؟ آخه آدم مگه فكر نداره كه بخواهد منتظر دهن ( سخن ) ديگري باشد و حرف اونو تكرار و تاييد كنه .والا بخدا ما ميتونيم خودمون هم فكر كنيم و هم تصميم بگيريم . مهم نيست كه اين دو سه روزه چه جوري گذشته ، مهم اينه كه هر روز دارم يا داريم بهتر و بهتر ميشيم . امروز تو ايستگاه تاكسي كه ايستاده بودم ياد سال 82 افتادم كه موتور جت ساخت خدا روم سوار بوده ،امروز دقيقا احساس نياز كردم و مطمئنا نياز همان تحقق است . آينده روشن است . همان چيزي است كه در فكرمان تصورش را ميكنيم. و اونايي كه تا الان دست به تغيير نزده اند به گذشت زمان فكر كنن،روزها را به قول خودشان همينجور تلخ سپري نكنند . از آنجا آغاز شد ، ... ديدن دگر آموز ، نديدن دگر آموز ديدن دگر آموز ، شنيدن دگر آموز + نوشته شده توسط محسن موسوی در سه شنبه 26 شهریور1387 و ساعت
12:7 |
بوي تنهايي تمام افكارم رو پر كرده . حس عجيبي سراسر وجودم را فراگرفته . حس يخ زدگي ، حسي كه بعد ها منتظرش بودم نه الان . حتما نيروي كسي در وجودم فعال گشته است . خدا بخير بگذراند . + نوشته شده توسط محسن موسوی در شنبه 23 شهریور1387 و ساعت
14:42 |
شما هم مثل من هستيد ؟ وقتي افطار جايي دعوت باشيد ديگه سحر چيزي نميتونيد بخوريد ؟ (: امروزه عاشق شدن از قاتل شدن سخت تر شده ؟ حالا مگه مجبوره آدم عاشق بشه؟ زوره ؟ پنج شنبه وقت مناسبي بود تا بتونم مطالعه اي رو مطالب جديدي داشته باشم . خيلي اميدوار كننده بود . تاثير فكر كردن اونجا خودشو نشون ميده . كتاب خوندن مثل عينكه ، بعضي ها نياز دارن به عينك بعضي ها هم بدون عينك خوب ميبينن . مهم اينه كه تو چجوري و در چه موردي داري فكر ميكني ؟! برنامه ي ( راز ) و خيلي وقت بود هي با خودم ميبردم و مي آوردم . كه بالاخره پنج شنبه تونستم با دقت ببينمش . اونم جزء شگفتي ها بود دقيقا 10 - 15 نفر تو برنامه صحبت ميكردن به نظرم ميرسيد اونا از روي نوشته هاي من داشتن برنامه رو اجرا ميكردن . شايد سازنده ي اين برنامه ميتونست كم هزينه تر و فقط با من برنامه رو پر كنه . تازه فهميدم كه چرا خدا اينقدر رو فكر كردن تاكييد كرده .بعضي ها ممكنه بگن آخه فكر تنها، به چه درد ميخوره ؟ دقيقا مثل اين ميمونه كه بگي آقا ورزش تنها به چه درد ميخوره ؟ درسته كه ورزش كردن از حركات خارجي جسماني نمايان ميشه ولي در باطن شما شاهد رشد ذهني ، فكري ، روحي و جسمي ... هستيد . فكر كردن هم به همين منوال است ، مطمئن باشيد تاثير آنرا در روند زندگي خواهيد ديد حتي اگر نخواهيد آنرا عملي كنيد . اگه گفتيد امروز من يه شوقيه چند روزه هستم ؟ ميدونيد من الان تنهام . تنهاي تنها . تنها نه به معناي بي كسي . اگه اونجوري بود باز خوب بود . وقتي داري دست به كار جديدي ميزني ، اقدامي نو . مخالفات زياد ميشن . بايد جوابگوي اونا هم باشي . دوست دارم اين روند همينجور پيش بره و من هر روز از هر جهت بهتر و بهتر بشم تا ديگران با نظاره گر شدن خودشون به سوي اين راه بيان . خوب خدا رو شكر كه از همون روز اول شوقي شدنم واقعا زندگي من تغيير ميكنه . اوووه خداي من اين همه تغييرات باور كردني نيست . اما دوست دارم اون كسي كه قراره تو اين بازي يارم بشه حداقل همراهم بشه ، لذت اين زيبايي ها رو چشيدن تنهايي آدم و به اوج نميرسونه . همراه شدن اون باعث تقويت روح و ثبات عمل ميشه . ياد بگيريم به هيچ وجه به افكار منفي فكر نكنيم . فقط مثبت . تمام خوبي ها متعلق به ماست . (يه احساس خوب و مثبت همه چي و تو روز تغيير ميده ) . تمركز كنيد رو چيزي كه بايد بدست بياريد . به اميد بهتر شدن و كسب موفقيت . + نوشته شده توسط محسن موسوی در شنبه 23 شهریور1387 و ساعت
10:59 |
بعضي ها (از اون بعضي ها )ميگن زندگي معادله نيست ( پس نا معادله است ) و نيازي به موازنه ندارد . آقا اينجوري نميشه اگه انتقاد ميكني ، دليل بايد بياري . منتظر Commentet هستم تا موازنت كنم وگرنه .... ![]() + نوشته شده توسط محسن موسوی در سه شنبه 19 شهریور1387 و ساعت
12:44 |
بالاخره ديروز اولين جلسه ي كلاس D كارتم شروع شد . تجربه جديدي بود . افراد جديد با شخصيت ها و اهداف متفاوت .كلاس با آموزش تئوري شروع شد . انواع پيچ ها مورد آموزش قرار گرفت . تازه فهميدم پيچ چي هست . و ساعت دوم تمرين عملي كلاس .با بچه ها رفتيم تو پيست و تمرين آموخته ها . اونايي كه خوب ماشين و كنترل نميكنن و خوب ياد نميگيرن باعث ميشن كه خوب نپيچن و بزنن به مني كه دارم خوب تمرينمو ميكنم . و حالا يكي از مهره هاي وسطي ستون فقراتم آسيب ديده . اميدوارم تا فردا به آمادگي لازم برسم . خوب ديگه اينم هيجانشه ..... ديروز و امروز يه سري اطلاعات تاييد شده اي در اين رابطه جمع كردم كه بد نيست براي خودم يادداشت كنم .
كارتينگ Karting يا همان كارت از سال 1956-7 در آمريكا توسط ارت اينگلز
(Art Ingels )كه ساكن كاليفرنيا بود شروع شد . اون با لولهاي آب ،شاسي و
چرخ هاي فرقون و موتور ماشين چمن زني در گاراژ كارت رو ساخت . بعدشم در
فرانسه مورد استقبال خيلي از طرفدارا قرار گرفت .جالبيش اينه كه شوماخر هم
از اينجا شروع كرد . كه البته اگه با من هم دوره بود مطمئنا ديگه نامي از
اون تو دنيا برده نمي شد . ( آخه حيوونكي ) ![]() وسيله ي ساده .جز گروه ( چرخ باز ) هاست . يعني ماشين هايي كه چرخاشون بيرون از گلگيره .مركز ثقل وسيله از 7 تا 10 سانتي متره - دو پدال داره .يه گازو يه ترمز . موقع سوار شدن بايد حواست باشه دست به موتور نخوره - سوار شدنشم چهار حركت داره - مثل ورزش هاي ديگه نياز به تمركز و قدرت بدني و هوش داره - دستهاي قوي اي بايد داشته باشي تا سر پيچ ها هم گردش فرمان و هم وزن خودتو بتوني كنترل و تحمل كني . شدت فشار پرتاب سر پيچ ها 1.8 ميباشد . پيست ورزشگاه آزادي از لحاظ كيفيت در كلاس C جهاني و ساختمان و محيط مجموعه كلاس A جهاني را داراست . مسافت پيست ها اصولا بين 800 تا 1200 متر ميباشد . كارتينگ سرپوشيده هم داريم كه بهش Indoor Karting ميگن . + نوشته شده توسط محسن موسوی در سه شنبه 19 شهریور1387 و ساعت
11:38 |
به به ، به به .خودمونيما امروز عجب روز شنگوليه . هوا روز به روز داره خنك تر ميشه و ميون من و اون گرم تر . هاهاها من ديگه جريمه نمي شم .راهي پيدا كردم كه فعلا ميشه گفت مطمئنه . تا آقا پليسه بياد و اين كوچه پس كوچه ها رو پيدا كنه محسن شوقي راه دومي و جايگزين كرده . راستي تو زندگيمونم دنبال راه و راه حلم هستيم ؟ وقتي ساعت 12:30 ميري استخر ميبيني يه سري شوقي اونجا حاضرن لذت ميبري . تا ساعت 2:30 صبح ميگن و ميخندن و تو سر و كله ي هم ميزنن و با شلنگ آب دنبال هم ميدون و براي هم قلاب ميگيرن و از ديوار راست بالا ميرن تا شامپو رو سر هم بريزن و رو كول هم سوار ميشن و خروس جنگي بازي ميكنن و 10 نفر ميريزن سر يه نفر تا حد مرگ آبش ميدن و بعد از داخل مايوشون كپسول اكسيژن در ميارن و طرف و نجات ميدن ... اوه اوه اون طرف استخر و نگفتم براي يه شوقي تولد گرفتن ، 15 - 16 نفر جمع شدن و شعر تولد تولد و ميخونن منم زير لب اونا رو از فضاي بالايي استخر واقع در رستوران اما واقف به همه چي همراهي ميكنم .... واي خداي من چقدر قشنگه . ميدوني محسن و ياد دوران آب بازياش ميندازه ياد شيطونياش ياد 17 -18 ساعت بازي گوشي ها ياد انرژي هاي تموم نشدنيش .و الان احساس ميكنه كه واقعا اينا پسر بچه هاي شيطون خودشن . امروز سر چهار راه داشتم به راننده ماشينا نگاه ميكردم . دقت كردي همه در حال رد شدن از چهار راه به جلوشون نگاه ميكنن !!! واقعا به چي نگاه ميكنن ؟ همه دارن يه جا رو ميبينن ؟ ولي زمين تا آسمون فرق اين نگاه هاست ؟ تو تاكسي كه نشستم داشتم به اين موضوع فكر ميكردم كه ديگه آدم نميتونه به چشمشم اعتماد كنه ! ميدوني چرا ؟ + نوشته شده توسط محسن موسوی در سه شنبه 19 شهریور1387 و ساعت
9:8 |
ای مؤمنان بدانید که از شماست که بر شماست . / قرآن کریم از زمانی که روی بخود نمودم راه خدا را یافتم . / گاندی تنها راه فائق آمدن بر جبر تاریخ ، خود- آگاهی است. / مارکس زمانی که بندهام با من سخن میگوید چنان به صحبتهای او گوش میسپارم که گویی هیچ بندهای جز او ندارم الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم
بیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم
بیش از آنکه دوستم بدارند،دوست بدارم
زیرا در عطاکردن است که میستانیم و در بخشیدن است که بخشیده میشویم
و در مردن است که حیات ابدی می یابیم.
+ نوشته شده توسط محسن موسوی در یکشنبه 17 شهریور1387 و ساعت
15:57 |
خدا رو شكر - انقدر زندگي برام زيبا و پر معني شده كه هر روز فكر ميكنم پنج شنبه است . همون شوقي كه آدم دوست داره زود تر كارش و تموم كنه و بره سر اصل مطلب .يعني همون عشق و حالش ،همون زندگيش . ديشب هم يكي از اون شباي پر شور و هيجان به همراه عشق ، تا دلت بخواد دلتنگي و وابستگي بود .هر چي جلوتر ميرم تازه ميفهمم راهم و درست انتخاب كردم . اون بهترينه . ديگه از اين دنيا چي ميخوام ؟ ( خدا كاري باهام كرده كه جز شكرش چيزه ديگه اي نميتونم بگم ) . عاشق شباي محلمون شدم . دم سحري وقتي ميري تو فضاي باز ، يه نگاه كه به اطرافم ميكنم ! صداي شرشر آب ، سبزي رنگ درختا ، انبوهي بوته ها ،چراغ چشمك زن سر چهار راه ، خلوتي خيابون ، تاريكي محله ، سكوت مردم پايتخت ...همه و همه دارن بهت ميگن كه ........و من از خدا بخاطر نمايش اين آرامش تشكر ميكنم . سوال قشنگيه روزي بهم گفت بيا خودمون باشيم . الان دو سه روزه دارم به اين قضيه فكر ميكنم كه بيا خودمون باشيم يعني چي ؟ ميدونم معني متفاوتي از تعريف هاي اجتماعي ....و رواني .....و ادبي و .... داره . بخاطر همين دنبال معني فلسفي و عرفانيشم شايدم همون معني واقعيش ......... ميگن همش صواب و ثواب . كدوم ثواب ..... حالا هي بشين دعا بخون ، قرآن بخون ... آقا اينجوري فايده نداره . تا ندوني براي كي ؟ براي چي ؟ بي فايدس . ميدوني الكيه . اون بارم گفتم بازم ميگم اول بايد عاشق شد . عاشق كه بشي ديگه تمام كارات خودش ثوابه . عاشق بشين ببينين كه چه كارايي نميكنين !!! و من عاشق عشقمم. + نوشته شده توسط محسن موسوی در یکشنبه 17 شهریور1387 و ساعت
9:20 |
ها ها ها .. بازم امروز جريمه شدم . ها ها ها .... الان 19 -20 روزي كه ميگذره - چيزايي تو اين روزا شنيدم و ديدم كه برام نا آشنا بوده . اين غريبي نشونه ي مثبتي به همراه داره . پس من ديگه نميتونم نگران باشم ، نميتونم شاد و سرحال نباشم . بعضي ها فكر ميكنن اينا روياست ، فكر ميكنن فيلمه ، اصلا نميتونن فكر كنن كه چطور ميشه يه آدم انقدر راحت تغيير كنه ؟ راستشو بخواين خودمم نميدونم ، شايد اين همون قدرتيه كه خدا ميگه از تو حركت از من بركت !!!! من خواستم به تعادل برسم اونم داره هولم ميده و ثبت ميكنه . امروز فوق العاده حس قشنگي دارم . انگار دوباره دارم به خودم بر ميگردم . يه شوقي منطقي .خارج از هرگونه توهم . آره اينجوري بهتر ميشه جلو رفت . من يه عقيده اي دارم . زياد به دنبال چه جوري ؟ و چطوري ؟ نبايد باشيم . اون خودش همه چيزو بلده نياز نيست ما به اين چيزاي بزرگ فكر كنيم و تنها كافيست بخواهيم . چرا نميخوايم ؟ چرا دوست نداريم يه لحظه بشينيم هدفمونو مشخص كنيم ؟ چرا دوست نداريم خارج از ديدگانمون زندگي كنيم ؟ حتما بايد ما هم مثل اونا زندگي كنيم ؟ مگه نميگه : يكي از اجدادم فاميليمو انتخاب كرد و پدرم اسمم را و راهم را خودم . پس كو ؟؟؟ اين راهي كه ديگران دارن براي من و تو انتخاب ميكنن همون راه درستيه ؟! من نميتونم خودم باشم تا وقتي كه ديگران دارن براي من تعيين راه ميكنن ! تا وقتي كه پدرم ، مادرم ، دوستانم ، فاميلم .... براي من تصميم ميگيرن هرگز نخواهم توانست يك محسن موسوي به دور از افكار آنان باشم . پس من هم مانند آنان زندگي خواهم كرد . هنر كنم يه كم از اونا بهتر خواهم شد . به نظر شما جايگاه اونا درسته ؟؟؟ نه ، اين يه قلمو شرمنده . خدا وقتي منو آفريد ، از من قول گرفت به دنبال خوبيهاي خلق شدش برم نه بدنبال شرش .براي خوب زيستن تلاش كنم . آخه كي تاحالا به انتهاي خوبيها رسيده ؟ مرز خوبيها كجاست ؟كي تا حالا همه ي خوبيها رو ديده ؟ اووووووه انقدر خوبي و زيبايي وجود داره كه هيچ وقت نخواهيم توانست لذت همه ي اونا رو بچشيم . آخ كه از دست ما آدماي ترسو... بدي - آره بدي ! بدي هايي كه بدست بشر خلق شده . نا هنجاري هايي كه نميدونم چه اجباريه كه دوست داريم همش به اونا فكر كنيم انگاري تنمون ميخواره طمع اونا رو بچشيم . كي گفته اونا براي ما هستن ؟؟؟؟؟؟؟ مگه اينطور نيست كه وقتي ميريم از فروشگاه خريدي بكنيم بهترين ، شيك ترين و جديد ترين كالا رو براي خودمون انتخاب كنيم ؟ پس چرا تو زندگيمون اين كارو نميكنيم ؟؟؟ چرا همش دونبال دست مردميم ؟كي چي ميگه ؟ كي چي ميخره ؟كي با كيه ؟ كي چجوري شكست ميخوره ؟ ..... بيايم براي دل خودمون زندگي كنيم .قدر اين زندگيمون و بدونيم . از اين فرصت استفاده كنيم . به خدا اين دنيا صاحاب داره . به خدا آفريده نشديم كه فقط سختي بكشيم . بيايم درست فكر كنيم . بيايم درست ببينيم . بريم دنبال زيباييهاش . وقتي بيفتيم تو مسير ديگه همه چيز برامون قشنگ ميشه . دقيقا مثل يه آهن ربا عمل ميكنيم . همين جور خوبيها ، خير ها ، زيباييها خودشون به سمت ما ميان . به ما ميچسبن . دقيقا ميان روي اون اعمال نه چندان جذابمون. خدا ما رو براي تلاش و تكاپو و لذت آفريده . از همه چي ميشه لذت برد . حتي از اون چيزايي كه فكر ميكنيم داره ميره رو اعصابمون . ميدوني چي ميخواد ؟ هنر . اگه هنر مند باشي ميتوني ازشون اونجوري كه ميخواي استفاده كني . آره محسن كاش من بتونم هنرمند خوبي بشم . انقدر هنرمند بشم كه ديگه خسته نشم . ديگه غر نزنم . ديگه از كسي بيزار نشم . ديگه چشامو روي اين همه زيبايي نبندم . بعضي وقتا فكر ميكنيم نياز به آرامش داريم . نياز به باز گو كردن بعضي مسائل داريم . اما به كي ؟ كي ميتونه آرامش بده ؟ پدر ،رفيق ،درس ، استاد ، مدرك ، مكان ؟ كدومشون به آدم آرامش مطلق ميدن ؟ يه همدم ؟؟؟ سخن دوست : آبي تر از آنيم كه بيرنگ بميريم ، از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم
و اما تو اي محسن ؛ مراقب رفتارت باش چون محرم شدي واقف خويش باش ، كه محرم به يك نقطه مجرم شود . + نوشته شده توسط محسن موسوی در پنجشنبه 14 شهریور1387 و ساعت
10:40 |
جالبه وقتي مي بيني اين نيروي عظيم به خاطر كارهايي كه نبايد مي كردي و كردي كم رنگ شده . حس دلتنگي بهت دست ميده . خدايا اين حس را مجددا به من برگردان . + نوشته شده توسط محسن موسوی در چهارشنبه 13 شهریور1387 و ساعت
14:48 |
بساط شیطان ديروز شيطان را ديدم.در حوالي ميدان،بساطش را پهن کرده بود؛ فريب مي فروخت. مردم دورش جمع شده بودند،هياهو مي کردند و هول مي زدند و
بيشتر + نوشته شده توسط محسن موسوی در چهارشنبه 13 شهریور1387 و ساعت
11:14 |
صبح زنگ بصدا در آمد . دعوتنامه اي به همراه داشت . سلام ، اي بنده ي دوست داشتني ..... آري اين دعوتنامه از جانب حق تعالي بود . ماه رمضان به ميهماني خدا دعوت شده ام . امروز سه شنبه ، 12 شهريور سال 1387 مصادف با اول رمضان 1429 . بسيار خورسند هستم از اينكه خداي بزرگ مرا دوست ميدارد و به من توجه دارد . خداوندا ! هر كه شغل وي تويي شغلش كي بسر شود ؟ هر كه به تو زنده است هرگز كي بميرد ؟ جان در تن گر از تو محروم ماند چون مرده ي زنداني است ، زنده ي اوست به حقيقت كش با تو زندگاني است . اميدوارم در اين ماه همچنان كه چشم و گوش و زبان و فكرم همه روزه اند تغيير اساسي در خود بوجود آورم . انشاء ا... به اميد فردايي بهتر + نوشته شده توسط محسن موسوی در سه شنبه 12 شهریور1387 و ساعت
11:39 |
مسافرت خوبيش اينه كه آدم خودش و به شكل حقيقي ميبينه ! جاي همه ي دوستان خالي . پر از زيبايي و حال بود . خوشحالم از اينكه اولين سفر مجرديمو انجام دادم . خوشحالم از اينكه در اين دو صفحه از زندگيم مطالب جديد و جالبي جهت بهتر شدن آموختم . ميبايست زير تمام اين مطالب را خط كشيد. آقا جالبه ، زندگي بعضي وقتها ميخواد دوستيشو بهت ثابت كنه و يه حال اساسي بهت داده باشه ، لطف ميكنه ، ضعف هاتو بهت نشون ميده . اين خيلي خوبه ، براي تغيير كردن فقط به همين مورد نيازه . خدايا جنبه ي پذيرش و قدرت اصلاح را به من بده . پيشنهاد ميدم ، با كسي سفر كنيد كه واقعا دوسش داريد . اونوقت به شما هم مثل من خوش ميگذره .
آرامگاه بو علي سينا + نوشته شده توسط محسن موسوی در شنبه 9 شهریور1387 و ساعت
9:4 |
|